close
چت روم
رمان سقوط نرم قسمت دوم

لاویها - بهترین سایت عاشقانه | لاوی ها | رمان | چت روم | داستان | اس ام اس | عکس | آهنگ | کلیپ | کارت پستال | دانلود | لاو | Loveha.iR

موضوعات
آمار سایت
  • افراد آنلاین : 1
  • بازدید امروز : 11
  • بازدید دیروز : 98
  • کل بازدیدها : 637,676
  • ورودی گوگل امروز: 0
  • ورودی گوگل دیروز: 0
  • تعداد کل مطالب : 264
  • تعداد اعضا: 135
  • کل نظرات : 269
  • كاربران VIP سایت : 5 نفر
تبلیغات
عنوان نوشته شده توسط بازدید پاسخ
saharim 48 0
shima 261 0
shima 237 0
shima 180 0
shima 170 0
shima 170 0
fatima 191 0
fatima 220 0
♥ در انجمن های عاشقانه ها عضو شوید و به صورت رایگان پشتیبانی شوید ♥

رمان سقوط نرم قسمت دوم

دسته بندی : رمان ، سقوط نرم،

رمان داستانی سقوط نرم ،قسمت دوم

قسمت اول رمان را از اینجا بخوانید
رمان داستانی سقوط نرم ،قسمت دوم
قسمت جدید رمان سقوط نرم را در ادامه مطلب بخوانید...

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

قسمت دوم:

به محض خوردن زنگ نفس راحتی کشیدم که مینا سقلمه ای به پهلوم کوبید و گفت:زیست رو خوندی یا نه؟

همونجور که عربی رو توی کیفم میذاشتم و چشام رو از سرو صدای بچه ها که به سمت در کلاس می دویدند بسته بودم گفتم:خوندم ،اما باز باید یه دور بزنم این ژنتیک سخته.

چشام رو باز کردم و کتاب زیست رو روی میز گذاشتم که بلند شد و با باسنش ضربه ای به بالا تنه ام کوبید و گفت:برو کنار من که حالم از هر چی درس ِ بهم می خوره می خوام برم تو حیاط یه ذره مغزم هوا بخوره.

خودم رو جمع کردم تا از کنارم رد شه ،سرش رو با تاسف تکون داد و گفت:یه دکتر برای خونواده اتون کافیه لازم نیست تو هم دکتر شی؟بعدش توی این اوضاع اصلا از کجا معلوم فردا یه موشکی بمبی تو خونه اتون نیفته و بمیری
و همونجور که به سمت در میرفت بلند زد زیر خنده.

مرضی نثارش کردم و دوباره به مبحث ژنتیک چشم دوختم …میدونستم تا درست و حسابی نفهممش نمی تونم این قسمت رو بی خیال بشم.

با صدای دویدن بچه ها سمت کلاس ده دقیقه بعد از خوردن زنگ فهمیدم که خانم ماندگار داره میاد سمت کلاس.عادت کرده بودند که همیشه با معلم وارد کلاس بشن.
خانم ماندگار کیفش رو روی میز گذاشت و رو به بچه ها که هنوز در حال وارد شدن به
کلاس بودند گفت:دفعه آخرتون بود بعد من میاید کلاس.

همه امون میدونستیم هیچ وقت این تهدیدها عملی نمیشه.

کیفش رو باز کرد و برگه ها رو روی میز گذاشت و گفت:امتحان امروز رو توی امتحان ثلت دومتون لحاظ می کنم حواستون باشه.
صدای اعتراض دخترها بلند شد.

-خانم چرا؟

-خانم ما درست نخوندیم شما نگفته بودین.

-خانم میشه بذارین یه روز دیگه .

مینا آروم گفت:دستت رو باز بذار بتونم از رو دستت بنویسم.

با تعجب به مینا که رفته بود نیمکت پشت سریم نشسته بود گفتم:پس زهرا کجا رفته جاش نشستی.

-خره ،اصلا زهرا امروز اومد؟

متعجب اما آروم گفتم :نیومد؟

-نه بابا مگه کسی روز نامزدیش میاد مدرسه.

اینبار تعجبم تابلو بود

-مگه نامزدیشه؟

-مشفق و تلاوتی ،اگه حرفاتون تمومی نداره برین بیرون.

نطق هردومون همزمان کور شد و با گفتن ببخشید ساکت شدیم.

میز اول ردیف سمت چپ کلاس می نشستم و دقیقا روبروی میز خانم ماندگار….خانم ماندگار برگه ها رو سمتم گرفت و گفت:بلند شو برگه ها رو پخش کن.

بلند شدم و برگه ها رو از دستش گرفتم و شروع به پخش کردنشون بین بچه ها کردم.
آخرین برگه رو هم جلوی خودم نشستم و شروع به نوشتن کردم.سوالاش زیادم سخت نبودند و کسی که خونده بود می تونست حل کنه.اما به سوال آخر که رسیدم هیچ جوره نتونستم حلش کنم.

سرم رو بلند کردم و نگاهی به خانم ماندگار انداختم اصلا حواسش تو کلاس نبود …دستش رو زیر چونه اش زده بود و از پنجره به حیاط مدرسه زل زده بود.

تو چه فکری بود؟بچه ها می گفتن نامزدش ولش کرده و رفته …حتی معلوم نیست کجا رفته.

با حس تیزی تو پهلوم به عقب برگشتم که مینا آروم گفت:دستت رو از روی برگه بردار بتونم بنویسم.

کلافه دستم رو برداشتم و نگاهم رو دوباره دوختم به خانم ماندگار…به حس تیزی نوک خودکار کتفم برگشتم و چشم غره ای به مینا رفتم که لبخند مظلومانه ای زد و دستش رو به چونه اش به حالت التماس کشید.

نه اهل تقلب کردن بودم نه تقلب دادن،خوشم نمیومد کسی بی تلاش نمره ای رو که من با تلاش گرفته بودم بگیره.ظلم بود نه تنها در حق خودم در حق خیلی های دیگه.
با وقتتون تموم شدی که خانم ماندگار گفت به خودم اومدم و برای اولین بار بی خیال سوال آخر شدم.

*

*

*

از مدرسه که بیرون زدم همراه مینا سمت ایستگاه اتوبوس حرکت کردیم ،به عادت همیشه چادر رو کامل جلو کشدم تا حتی یه تار مو از موهام هم پیدا نباشه.

مینا با خنده با نمکی گفت:خفه کردی خودتو ،باور کن کل موهاتم بیرون باشه هم کسی نگات نمی کنه.

مینا دختر بدی نبود ،فقط آزاد بود.شاید هم من زیادی سخت می گرفتم و اون همه چیز رو ساده می گرفت.پدرو مادرش هر دو مهندس بودند و مینا تنها فرزندشون بود.با رسیدن به ایستگاه اتوبوس نگاهمون به جمعیت زیاد دخترا افتاد.مینا که همیشه تا یه مسیری رو با اتوبوسی که من سوار می شدم میومد گفت:کیفم رو بگیر که من سریع و فرز اتوبوس اومد بتونم برم جا بگیرم برای هردومون وگرنه مجبور میشیم بایستیم.

کیفش رو دستم گرفتم و گوشه دیوار مدرسه ایستادم تا اتوبوس بیاد.مینا هم روبروم ایستاد و با خنده گفت:میدونی ما چه شانسی از اومدن به این مدرسه آوردیم؟

پرسشی نگاش کردم که به دبیرستان پسرونه ای که روبروی مدرسه امون بود اشاره کرد و با خنده پهنی گفت:برای ایکه چشم پسرا به ما نیفته ما رو همیشه نیم ساعت زودتر از وقت قانونی تعطیل می کنن.

لبخندی زدم و گفتم:به چه چیزا که فکر نمی کنی،خب کار خوبی می کنن.

چشمکی زد و شیطون گفت:یعنی تو بدت میاد دو تا پسر ببینی دلت وا شه؟
سعی کردم لبخندم زیاد مشخص نباشه

-مگه پسرا چاه باز کنن احیانا؟

پقی زد زیر خنده که چند تا از دخترای کناریمون به طرفمون برگشتن و یکی دوتاشون هم چشم غره ای بهمون رفتن.

اما مینا بی خیال با خنده گفت:از چاه باز کن هم اونورترن.

سری با تاسف تکون دادم و گفتم:هیس،چقدر بلند می خندی تو ،ابرومون رفت.

تو همین حین اتوبوس رسید که مینا بدون اینکه جوابی بهم بده سمت اتوبوس دوید.
منم کنار ایستادم تا اتوبوس بایسته و بچه ها سوار شن و مطمئن بودم هرجور شده مینا برامون جای نشستن پیدا می کنه.

آخرین نفر سوار اتوبوس شدم ،مینا صندلی یکی مونده به آخری نشسته بود.و به هیچ کس هم اجازه نمیداد کنارش بشینه.

از بین بچه ها راه باز کردم تا تونستم خودم رو به زور کنارش رسوندم .کنار رفت تا کنارش بشینم .هنوز درست ننشسته بودم که پیرزنی رو به مینا گفت:مادر بلند شو بذار من بشینم.

مینا انگار نه انگار چشاش رو بست و به پشستی صندلی تکیه داد.با دست آروم به

پهلوش کوبیدم و گفتم:مینا بلند شو بذار من برم بایستم این خانم به جام بشینه.

شونه ای بالا انداخت و گفت:برو بابا تو هم ،حالا یه بار من پام درد بگیرن یه پیرزن جاش رو به من میده.

اون پیرزن که حرفای مینا رو شنید با تاسف سر تکون داد و دستاش رو به میله اتوبوس گرفت که من بلند شدم و گفتم:بفرمایید جای من بشینید

-ممنون دخترم،من راحتم تو بشین

لبخندی زدم و گفتم:ممنون ،من دو سه ایستگاه دیگه پیاده میشم شما بفرمایید
مثل اینکه زیاد خسته بود چون دیگه تعارف نکرد مینا هم نار رفت تا من برم بیرون و اون خانم جای من بشینه.

به محض پیاده شدن از اتوبوس چادرم رو درست کردم و سمت خونه حرکت کردم.سرخیابونمون که رسیدم چشمم به محسن و امیر افتاد که کنار در خونه امون ایستاده بودند و حرف میزدند.

با نزدیک شدنم اولین نفر امیر بود که چشمش به من افتاد خودش رو عقب کشید و سرش رو انداخت پایین.

سلامی زیرلبی گفتم که هردوشون جوابم رو دادند.پام رو که تو خونه گذاشتم محسن گفت:یلدا زود ناهارت رو بخور که برسونمت خونه خاله منیژه.

خجالت کشیدم جلوی امیر اعتراضی بکنم برای همین بی حرف سرم رو تکون دادم و سمت ساختمون حرکت کردم.*

*

www.Loveha.ir

*

دست و صورتم رو شستم و به آشپزخونه برگشتم.از بویی که تو آشپزخونه پیچیده بود معلوم بود ناهار قورمه سبزی بوده.

بشقابی برداشتم و رفتم سمت قابلمه ها که صدای محسن اومد:چطوری عروس خانم؟
با حرص به طرفش برگشتم و گفتم:محسن خجالت بکش.

در قابلمه رو برداشتم که گفت:من چرا خجالت بکشم تو قرارِ عروس شی و باید سرخ و سفید شی نه من.

محسن فقط سه سال ازم بزرگتر بود و چون علاقه ای به درس نداشت یه کتابفروشی برای خودش باز کرد و اونجا کار می کنه برعکس من و محمد جواد که درس خوون بودیم.

نفسم رو فوت کردم بیرون…حتما باز خاله منیژه چیزی گفته که این محسن شروع کرد به اذیت کردنم.خاله از بچگی من و برای علیرضا پسر بزرگش در نظر گرفته بود .اما مگه زوری بود من هیچیم به علیرضا نمی خورد.نه اینکه بد باشه اما اصلا افکار و عقایدمون بهم نمی خورد.پس بهتر بود فقط دخترخاله پسرخاله باقی بمونیم.

با صدای محسن به خودم اومدم.

-این برای من ،تو برای خودت بکش و به بشقابی که از دستم کشیده بود اشاره کرد و روی میز نشست.

قاشق رو به دهنش گذاشت و گفت:زود باش ،باید برگردم کتابفروشی

بشقاب دیگه ای دستم گرفتم و گفتم:مگه سرظهری هم کسی میاد کتاب بخره؟

-نه ،اما یه سری کتاب جدید برام اومده باید برم مرتبشون کنم.

روبروش نشستم و مشغول شدم،محسن هم بی خیال اذیت کردنم شد و دیگه حرفی نزد.

بعد از ناهار ظرفا رو شستم و سمت اتاقم رفتم تا لباسام رو بپوشم که صدای مامان به گوشم رسید.

-نمیدونم خاله ات خیلی ناراحت شد

مثل اینکه داشت با محسن حرف میزد.چرا اینقدر زود برگشته بود؟پس دیگه لازم نبود برم خونه خاله منیژه.

-چرا؟مگه قولی بهشون داده بودیم که زدیم زیرش؟

از اتاق بیرون زدم و بالای پله ها ایستادم و دقیق شدم به حرفاشون.

مامان همونجور که چادرش رو تا می کرد و روی صندلی می گذاشت گفت:چه میدونم میگه پس چرا این همه مدت نگفتین دختر بهتون نمیدیم؟گفت نکنه لقمه بهتر از ما پیدا کردین؟

محسن با خنده گفت:خب می خواستی بگی آره پیدا کردیم

مامان آروم روی گونه اش زد و لبش رو گاز گرفت و گفت:نمی خوام به گوش خاله ات برسه،بذار آبها از آسیاب بیفته بعد.

محسن بی خیال شونه ای بالا انداخت و گفت:یعنی ما باید برای شوهر دادن خواهرمون ازشون اجازه بگیریم؟مامان تو واقعا فکر می کنی از نظر اعتقادی ما و خونه خاله بهم می خوریم؟

مامان اخمی کرد و گفت:مگه خاله اته اینا چشونه؟

محسن:مادر من نمیگم چیزیشون هست ،اما میگن زن و شوهر باید تو همه چیز تو یه سطح باشن،اما اعتقادات ما و اونا فرق داره.باور کن اگه با هم ازدواج کنن این همه تفاوت به دو ماه نکشیده باعث میشه از هم متنفر شن.

مادر سرش رو تکون داد و گفت:نمیدونم والله خدا کنه قهر خاله ات زیاد طول نکشه.

بعد سریع نگاهی به سمت پله ها انداخت که خودم رو عقب کشیدم ،از بین میله های نگاهم رو دوختم بهشون طوری که توی دیدشون نباشم.

-به یلدا که چیزی نگفتی؟

-نه چیز خاصی نگفتم،اما بالاخره که می فهمه؟

-نه ،مریم خانم گفت،امیر گفته تا بعد از کنکور یلدا حرفی نزنن،منم دیدم هم بابات راضیه هم شما ها…منم که امیر رو عین بچه ام دوست دارم،گفتم هر چه زودتر به خاله ات بگم جوابمون چیه که بعد نگه لقمه بهتر از ما گیر آوردین،که بازم گفت.

محسن بلند خندید و گفت:خب راست میگه مادر من،اگه زودتر بهش گفته بودی راضی نیستیم این فکر رو نمی کرد،امیر رو ندیدی با دیدنم امروز چقدر رنگ عوض کرد.

مامان لبخند نامحسوسی روی لبش نشست و گفت:آرزوم بود امیرعلی دومادم شه.

محسن بلند شد و گفت:پس خدا رو شکر به آرزوت رسیدی



این مطلب را به اشتراک بگذارید :
اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در فرندفا اشتراک گذاری در دلشکسته اشتراک گذاری در لینک پد اشتراک گذاری در میکروبلاگ دنبالر اشتراک گذاری در فیسنما اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در یاهو ایمیل کردن این مطلب این مطلب را چاپ کن


نظر شما دوست عزیزم در مورد این مطلب چیه ؟

در قسمت نظرات (پایین صفحه) نظر خودتون رو بنویسید.

اگر انتقاد یا پیشنهاد و نقطه نظری هم دارید خوشحال میشم بدونم. با تشکر


مطالب مرتبط را ببینید

ارسال نظر برای این مطلب

توسط : منا تاریخ : 1392/10/30 زمان : 21:42
میشه نام نویسنده روهم بگید؟


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

خرید شارژ ایرانسل ، همراه اول ، تالیا


فروشگاه اینترنتی کارت شارژ لاوی ها برای خرید آنلاین شارژ ایرانسل ، شارژ همراه اول، شارژ تالیا  ,و شارژ رایتل با هدف آسان سازی خرید شارژ برای شما عزیزان راه اندازی شد. از این پس میتوانید شارژ خود را از طریق این سامانه به نشانی http://sharj-loveha.orq.ir خرید نمایید. از خصوصیات این سیستم می‌توان به پرداخت کاملاً امن اینترنتی و خرید از طریق کارت های بانکی عضو شتاب و همرا با قرعه کشی روزانه بین کاربران اشاره کرد. امیدواریم با استقبال شما عزیزان از این بخش و حمایت مالی ، ما را در هرچه بهتر کردن کیفیت روند رو به رشد لاوی ها یاری نمایید.


سامانه شارژ آنلاین
صفحات ویژه
شما هم بنویسید
مطالب پربازدید
جدیدترین مطالب
مطالب تصادفی
مسابقات ماهانه

    مسابقات ماهانه لاویها

    هر ماه به یک کاربر کارت شارژ 5000 تومانی اهدا می شود و بنر وی به مدت یک ماه در انجمن قرار خواهد گرفت. همین الان عضو شوید شاید شما هم برنده این ماه باشید!

دنیای اپلیکیشن

    
آخرین اپلیکیشن‌های معرفی شده

ابزار هدایت به بالای صفحه